ابرها ...
باران ...
بوسه یار ...
ما را ز همه دنیا ،همین را بس ......

وقتی سرباز روس بر چینی آتش می گشاید
انسان انسان را می کشد... ولی از برای دفاع از خاک، هموطن،میهن منافع ملی ....
ولی وقتی ایرانی بر ایرانی آتش می گشاید چطور؟!!!!!
از برای چه سالهاست ایرانی ایرانی را به بند می کشد!! ایرانی ایرانی را به خون می کشد!! ایرانی ایرانی را شکنجه می دهد!!
...
این نشانه اوج عقب ماندگی، بی فرهنگی و توحش ملت هاست؟؟!!!
یا میراث "دین" آبا و اجدادیمان ... امامانی که هرچه برسرشان آمد همه به دست یاران و خودی ها بود؟؟!!
دوستی دشمنی
خوبی بدی
زشتی زیبایی
خوشبختی بدبختی
فراز نشیب
....
همه چیز خاکستریست
روحت که بی قرار باشد هیچ چیز آرامت نمی کند ...
هیچ چیز...
مثل فنری می ماند که فشرده اش کرده ای ...هی زیر دستت می لغزد که رها شود...
مرد جوان درحالی که بر لبه صندلی می نشست، سر را به جلو رو به پایین برد، روی بستنی قوز کرد و به سرعت بستنی را لیس و بعد گاز زد، تمام که شده روی صندلی به عقب سر خورد و به پشتی تکیه داد
......
همسرش به پشتی نیمکت تکیه داده بود و به آرامی بستنی را لیس میزد، بغضش را در گلو مزه مزه کرد تا به مرد گلایه کند...فروخوردش...جوابش مثل همیشه بود: عذر می خواهم!؟
و می دانم
و خوب می دانمبنای روزگار بی هیچ توجهی به دلتنگی و نگاه های نگرانمان
دیوار بینمان را بالا می آورد
...
چاره ای نیست این رسم روزگار است
اما گه گاه به شاخه گل سرخ سرک شده از میان آجرها سری بزن
ریشه هایش در خاک است
آبش می دهم

دو تا برای تو
...
دستت به دست من
تا انتهای باغ
پایی بر این زمین
دستی بر آسمان
...
چرخ و چرخ و چرخ
من و تو و من
...
رقص سپید و سرخ
در آبی سما
من می دوم و تو
تو می دوی و من
نه این دل را قرار و مرهمی هست ...نه بر جان صبر و هیچ آرامشی هست
نه بر چشمم نشیند اشک شوقی ... نه بر لب پر زند خنده و ذوقی
هزار آرزو و رویای رنگارنگ در ذهنم به انتظار نشسته اند
و هزار واژه و نوای دل انگیز در دهانم
عشق و امیدی که در دل سو سو می زند را چه کنم؟!
رهگذر ... کلید قفل را بیاور تا زنگار از این دل بشورم
ز دلم، آه دلم!
رهگذر ، هان چه خبر می داری؟
....
می وزد باد وزین
منم و قایق و این بحرعظیم
...
راه گم کرده ام ای دوست در این بحر و پی ساحل عشق
تا که آرام بگیرد نفسی جان و تنم
